ختنه سوران
سلام به غنچه کوچولوی من که امیدوارم هر چه زودتر گل بشه
چند روزه که وبلاگت آپدیت نشد آخه مامانی حسابی درگیر شما بود بلاخره این هفته روز یکشنبه یکم آبانماه سال 90 بردیمت پیش دکتر سام نسیم برای ختنه . بذار از اول برات بگم که کلی ذوق کرده بودی که داریم میریم دردر عزیزکم نمی دونستی داریم کجا می بریمت وقتی هم رفتیم مطب دکتر خیلی راحت خوابیدی
تا دکتر اومد و بهت بی حسی زد موقع بی حسی من نیومدم تو اتاق اما صدای گریه ات به گوشم رسید و اشک تو چشام جمع شد یکم بعد که بدنت بی حس شد دکتر گفت بیارینش تو اتاق بردیمت تو اتاق و دکتر گفت مامانشم بیاد باهاش صحبت کنه منم با اینکه دلم برات می سوخت اما اومدم اول که با تعجب دکتر و اتاق رو انداز ورانداز میکردی و نمی دونستی چه خبره منم باهات حرف میزدم تازه یه کار خرابیم رو بابایی که پاهاتو گرفته بود و مامان جون که دستاتو گرفته بود کردی
دکتر کارشو انجام داد و تو همچنان تو فکر بودی که چرا همه ما بالای سرت جمع شدیم اما آخر دیگه خسته شدی و شروع به نق نق کردی که منو بردارین تا اون موقع هم کار دکتر تموم شده بود آفرین قهرمان مامان که مثل یه مرد ایستادی و هیچی نگفتی
الان هم چند روزه خونمون نرفتیم و اومدیم خونه مامان جون تا اینکه شما حالت خوب بشه عزیزدلم دوستت دارم یه دنیا خوشحالم که حالت خوبه عاااااشقتم بوس بوس



ختنه سوران
